پنجشنبه ها چادرم خاکی تر از همیشه است...

چه حس قشنگی است وقتی گرد و غبار قبور شهدا چادرم را خاکی می کنن.

چه حسی قشنگ تر از خاک بازی با شهدا!...

و بعد با آن چادر خاکی خیابان ملعون شده ی هراز را پیاده طی میکنم تا به خانه بیایم.

غروب پنجشنبه خیابان چقدر شلوغ است و پیاده رو رنگین تر از همیشه...

من با چادر خاکی ام در پیاده رو قدم می زنم

و افتخار می کنم که سیاهی چادرم چشم پسرکان هیز شهرم را می زند.

افتخار می کنم که دخترکان عروسکی با دیدنم خجالت زده می شوند و گاهی هم می ترسند و خود را جمع می کنند

و البته گاهی هم وقیحانه در چشمانم زل می زنند...

افتخار می کنم که نگاه پر گناهی بدنبالم نیست و من چقدر سبک بالانه انگار پرواز می کنم.

براستی که چادرم بال است و مرا می برد به آسمان

و افتخار می کنم این عملیات ترویج عفاف و حجاب را...

و همه ی این افتخارها را مدیون دایی محمودم هستم که اگر دعای مادرم و نگاه دایی ام نبود الان شاید من یکی از دخترکان رنگین کمان شهرم بودم و به جای مزار شهدا در کافی شاپ های شهرم پرسه می زدم.

و چقدر زیباست تولد دوباره...

چند وقت دیگر دو ساله می شوم!...

دلم برای زادگاهم، اروند تنگ شده!

-------------------------------------------------------------------------------------

پ ن/ عملیات کربلای پنج بود.

مقر تاکتیکی لشکر را کنار دژ دوم انتخاب کرده بود.

با صدای انفجار راکت هواپیما، از سنگر بیرون آمد. راکت میان دسته ای از نیروها منفجر شده بود. بدن چند تا از آنها را هم متلاشی کرده بود. 18 نفر از طلبه های گردان امام محمد باقر(ع) بودند. کنار دست و پای جدا شده ای نشست. بلند شد. با آستین خالی اشک چشمش را پاک کرد. خشم تمام وجودش را فرا گرفته بود. فریاد زد:

کجایند مقتل نویسان که بنویسند مظلومیت این بسیجی ها را؟

کجایند فیلم سازان که فیلم بردارند این حماسه را؟

کجایند وقایع نگاران که ثبت کنند تاریخ درخشان این شجاعان را؟

(عقیق، ص 238)