شعر آقای راوی
می سرایم قصه شمشیر را
خاطرات سرخ بهمنشیر را
ای شلمچه باز تنها مانده ام
از گروه عاشقان جا مانده ام
آی سوسنگرد روحم خسته است
عقده ها راه گلو را بسته است
آه ای اروند داغم تازه شد
غصه هایم باز بی اندازه شد
عشق آیا روح ما را خوانده است؟
یا کنار نور عنبر مانده است
چشم من هم کاسه مجنون شده
امشب از داغش وجودم خون شده
امشب آرامش ندارد جان من
در هوای شرجی بستان من
شاعر: راوی جنگ
آقای راوی جنگ، راوی عزیز هیئت ما بود. دفتری داشت فوق العاده. پر از شعر و دلنوشته های او.
این شعر یکی از اشعار او بود.
پروفایل من: