شعر آقای راوی

می سرایم قصه شمشیر را

خاطرات سرخ بهمنشیر را

ای شلمچه باز تنها مانده ام

از گروه عاشقان جا مانده ام

آی سوسنگرد روحم خسته است

عقده ها راه گلو را بسته است

آه ای اروند داغم تازه شد

غصه هایم باز بی اندازه شد

عشق آیا روح ما را خوانده است؟

یا کنار نور عنبر مانده است

چشم من هم کاسه مجنون شده

امشب از داغش وجودم خون شده

امشب آرامش ندارد جان من

در هوای شرجی بستان من

شاعر: راوی جنگ

آقای راوی جنگ، راوی عزیز هیئت ما بود. دفتری داشت فوق العاده. پر از شعر و دلنوشته های او.

این شعر یکی از اشعار او بود.

عکسهای راهیان نور

سلام

عیدتون مبارک

شرمنده که چند وقتی نبودم...

راهیان نور رفتین؟ خوش گذشت؟

واسه من که عالی بود.

امسال با همه سالهایی که رفتم فرق داشت...

درسهای بزرگی گرفتم که واسه یه عمر زندگیم کافیه!

عکسهایی هم گرفتیم........(عکاس: دوست عزیزم ساحل)

برای دریافت عکسها، روی عکس کلیک کنید و با سایز اصلی سیو کنید.

اگه عکس رو برداشتین خواهشاً بنویسین(سایت تفسیر عشق-عکاس: ساحل)


e9588_DSC04200.jpg

m2132_Photo0440.jpg

y1261_DSC04209.jpg

s97_DSC04011.jpg

o9446_DSC04028.jpg

u3117_DSC04068.jpg

e662_DSC04138.jpg

w7585_DSC04153.jpg