جانم حسین
گفت: چهار حرفه!
همه بهش خندیدند.
اما زیر لب می گفت مگه حسین چند حرفه؟؟؟
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
یا امام حسین(ع)
دلمونو عاشورایی کن!
نه لباسامونو...
کاش وقتی خدا در قیامت بگوید:
چه داشتی؟
حسین (ع) بگوید:
حساب شد!
_____________________________________________________
سلام
ایام سوگواری سالار شهیدان رو بهتون تسلیت می گم.
کاش این روزا همگی جنوب بودیم و رو خاک شلمچه...
کاش...
==================================================
دردی به دل شکسته داریم ای دوست
خونی به جگر نشسته داریم ای دوست
چون شام شود فرصت فریاد شود
فریاد زجان خسته داریم ای دوست
شعر از دایی محمودم
در شهادت بهترین دوستش حامد احمد زاده
شنیدم ز گلزار، گلها برویند
که باغیست پر لاله آنجا برویند
بپرسیدم ای اهل گل، بوستان چیست؟
بگفتند هستی او امر سِرّیست
به دل بشنو این زمزمه های گلزار
که بانگیست مخفی، شنیدست دلدار
تو هم بشنو این صوت بی صوت لاله
الا ای خلایق دلم گشت پاره
چه حالی بگویم که خلقم چگونست
که خون عزیزی به من جان بدادست
تعجب مکن سرخی من ز خون است
ز سرخی خون باغها لاله گون است
سلام
عیدتون مبارک
این عکسی که می بینید، دایی محمود منه
عزیزترین کس زندگی من...
یه فرشته بود...
کسی که من تمام زندگیمو بهش مدیونم
کسی که هر هفته با رفتن به سر مزارش برای یک هفته شارژ می شوم و روحیه می گیرم
اولیم بار چشمای معصومش رو تو قاب عکس، روی طاقچه ی خونه ی مادربزرگم دیدم
وقتی مادرم ازش برام می گفت باور نمی کردم که همچین آدمایی هم وجود داشته باشن...
سه بهمن 65 بود که تو خاک مقدس شلمچه چشای معصومشو بست...
اول اسمشو گذاشته بودن داریوش!
خیلی گریه می کرد. بردنش پیش یه عالم. اون گفت بهتره اسمشو عوض کنین شاید بخاطر اسمش بی تابی می کنه!
اسمشو گذاشتن محمود و در همون لحظه دایی من آروم شد!
جالب تر این که دایی ام دو تا دوست صمیمی داشت.
اونا هم تو بچگی با اسماشون مشکل داشتن و اسماشون تغییر کرد.
یکی شد حمید و دیگری حامد.
««حمید و حامد و محمود»»