دلم تنگ یاره...

ƸӜƷ آخرین روزای دیِ

بوی شلمچه میاد.............بوی اروند.......بوی فکه..............

چقد دلم میخواد پاشم ساکمو ببندم و راهی دیار عاشقی بشم.....

تو آسمون پاک شلمچه پرواز کنم...........

دایی جون اگه قابل بدونی امسالم میخوام بیام دیدنت.....

دلم میخواد امسال با سالای قبل یه فرقی داشته باشه.....اینکه دیگه برنگردم! دایی جون اینه عیدی ای که ازت میخوام.

آخیش............هر وقت که به آینده فکر میکنم ، سبک میشم...

تموم خستگی راهو تحمل میکنم واسه یه ساعت نفس کشیدن تو خاک یار.....آخ که چه لذتی داره!

دایی جون منتظرم باش.....تا اسفند!

 

 ƸӜƷ سه بهمن سالگرد شهادت دایی محمودمه.....روحش شاد و شنگول

 

ƸӜƷ راستی یه سوال، چرا فیلم قلب یخی که درمورد فراماسونری بود، بعد از وقفه ی طولانی موضوعوش عوض شد؟

به نظر شما مشکوک نیست؟

داستان داشت خیلی جالب میشد و به جاهای مهم می رسید که..........

من که فکر میکنم تهدیدشون کردن.........

یاحق

حححححححححححححجاببببببببببببببببببببببب


37bnt0k20zbxgouy5rt.jpg

یکی از مشاورین و جاسوسان کاخ سفید در گزارش خود نوشته است :

ما موفق شدیم چادر مشکی زن ایرانی را به چادر توری و گلدار تبدیل کنیم

چادر توری و گلدار زنان مسلمان را به مانتو تبدیل کنیم

مانتوهای بلند را به مانتوهای رنگین ، تنگ و خیلی کوتاه

و اکنون از حجاب یک زن مسلمان فقط یک روسری مانده است

آنان از اینکه با نامحرمان ارتباط داشته باشند ، شرمنده نیستند

از این شرمنده اند که در محیطی نتوانند با نامحرم ارتباط مستقیم برقرار کنند

اگر ما بتوانیم این روسری را هم از خانم های ایرانی بگیریم

چیزی از اسلام و انقلاب در ایران باقی نخواهد ماند

_________________________________________

دخترک از میان جمعیتی که گریه‌کنان شاهد اجرای تعزیه‌اند رد می‌شود. عروسک و قمقمه‌اش را محکم زیر بغل می‌گیرد. شمر با هیبتی خشن، همان‌طور که دور امام حسین(علیه السلام) می‌چرخد و نعره می‌زند، از گوشه‌ی چشم دخترک را می‌پاید. او با قدم‌های کوچکش از پله‌های سکوی تعزیه بالا می‌رود. از مقابل شمر می‌گذرد، مقابل امام حسین(علیه السلام) می‌ایستد و به لب‌های سفید شده‌اش زل می‌زند. قمقمه را که آب تویش قلپ قلپ صدا می‌دهد، مقابل او می‌گیرد. شمشیر از دست شمر می‌افتد و رجز خوانی‌اش قطع می‌شود.

دخترک می‌گوید: «بخور، مالِ تو آوردم» و بر می‌گردد. رو به روی شمر که حالا بر زمین زانو زده، می‌ایستد. مردمک‌های دخترک زیر لایه‌ی براق اشک می‌لرزد. توی چشم‌های شمر نگاه می‌کند و با بغض می‌گوید: «بابای بد

نگاه شمر از چانه‌ی لرزان دخترک می‌گذرد، و روی زمین می‌ماند. او نمی‌بیند که دخترک چگونه با غیظ از پله‌های سکو پایین می‌رود.

***

نوشته شیرین اسحاقی. منبع : اسرار حق