این راه، راه عشق است...

اردوگاه مفقودین

در عملیات رمضان اسیر شدیم. آنجا در مقابل چشمان بهت زده ما چند نفر از

 اسرا را به رگبار بستند. بعد هم با تانک های تی 72 از روی آنها عبور کردند!

ما را به پشت جبهه آوردند. برای خوشایند فرماندهانشان دست و پای چند نفر

 از بسیجیان مظلوم رابستند و داخل یک گودال انداختند!

ما با چشمان حیرت زده نگاه می کردیم. بعد روی آنها بنزین ریختند و زنده زنده

 آنها را سوزاندند!!

بعضی ها را به تانک یا نفربر می بستند و روی زمین می کشیدند تا شهید

 شوند. آنها انتقام شکست هایشان را اینگونه می گرفتند!

به اردوگاه مفقودین منتقل شدیم. آنجا هر بلایی می خواستند به سر ما می

 آوردند. از جبهه تا اسارتگاه چند نفری از رفقای ما شهید شدند.

همان روزهای اول عده ای از رزمندگان مفقود، از شدت جراحات به شهادت

 رسیدند. عراقی ها بالای سر آنها از خوشحالی هلهله می کردند.

آن روز را فراموش نمی کنم. وقتی برای نماز بیدار شدم دیدم آن بسیجی که

 پایش از شدت جراحت عفونت کرده و کسی به دادش نمی رسید آرام و مظلوم

 به شهادت رسیده بود.

چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟ آن بدنی که تا ساعاتی پیش بخاطر عفونت بدبو و

 متعفن شده بود و همه از او فاصله می گرفتند حالا پس از شهادت خوشبو و

 معطر شده! چندین سرباز عراقی جمع شده بودند و با تعجب نگاه می کردند.

 پیکر او را بردند و او هم غریبانه و گمنام به خاک سپرده شد.

حالا نوبت رضا رضایی شده بود. او در منطقه عملیاتی تیر خورده بود اما حالش

 بهتر از بقیه بود.

دائم به داد مجروحان می رسید. او را به اتاق بازجویی بردند. شکنجه اش کردند

 و...

اما چیزی نگفت. آتقدر با کابل بر بدن او زدند که جای جای پوست بدنش

 شکافته شد! بعد روی زخمهایش نمک ریختند. باز رضا چیزی نگفت.

اینبار او را روی خرده شیشه ها غلطاندند! به او برق وصل کردند و...

دیگر از جسم رضا چه می ماند. آری رضا اینگونه شهید شد. بعد هم غریبانه در

 بیابان های اطراف اردوگاه دفن شد.

آری عجب حکایتی داشت اردوگاه مفقودین...

 آیا می دانید دلیل اینکه شما الان با آرامش و امنیت کامل این متن رو میخونید از جان گذشتگی هزاران شهید است؟

این ابر مردان را فراموش نکنیم...

زندگينامه عمو فرزين

شهيد فرزين نوري عزيزي در شامگاه بيست و هفتم مهرماه 1342 در خانواده اي مذهبي و متدين، در محله ي اسپه كلاي در شهرستان آمل چشم به جهان گشود.

پدرش انساني وارسته و متدين و يكي از اعضاي هيات امناي امام زاده ابراهيم (ع) بود و مادرش نيز  زني متدينه و آشنا با مسائل مذهبي و ديني و مانوس با قرآن و كتب ادعيه.

شهيد نوري تحصيلات ابتدايي خود را در دبستان جهان تربيت و تحصيلات دوران راهنمايي را در مدرسه طالب آملي گذراند.

در اين دوران، همراه با پدر در مجالس سالار شهيدان و همچنين هيات هاي مذهبي حضور يافت. و اينچنين بود كه عشق و علاقه به ائمه ي اطهار، بخصوص امام حسين (ع)، در تار و پود وجودش ريشه دوانيد.

شهيد نوري عزيزي، تحصيلات دوره ي متوسطه را در دبيرستان طبري و در رشته ادبيات آغاز كرد كه همزمان با اوج گيري حركات و فعاليت هاي انقلابي عليه رژيم شاه بود. وي نيز چون ديگر جوانان اين مرز و بوم در فعاليت هاي نظير پخش اعلاميه هاي حضرت امام (ره) و شركت در تظاهرات ضد رژيم شاه حضوري فعالانه داشت تا اينكه انقلاب در بيست و دوم بهمن ماه 1357 به پيروزي رسيد.

با پيروزي انقلاب، شهيد فرزين نوري، وارد عرصه هاي جديدي شد كه مهمترين آنها عبارت بودند از:

ادامه نوشته

فرزين جان شهادتت مبارك...


yjt029albhc8d16pj9rw.jpg

هشت ساله كه رفتي...

هشت ساله كه ما رو تنها گذاشتي...

هشت ساله كه صداي قشنگتو نشنيديم...

اون روزا من 10 سالم بود تو خونه بوديم و من نقاشي مي كشيدم...

تلفن زنگ زد و پدرم جواب داد...

دقايقي نگذشته بود كه شانه هاي پدرم لرزيد و به هق هق افتاد

من مداد رنگي از دستم افتاد و نقاشي رو تار مي ديدم

فكر اينكه از پيشمون رفتي داشت ديوونه ام مي كرد...

ديگه طاقت نياوردم و زدم زير گريه و به اتاقم رفتم.

اون روز به ما خبر دادن كه دكترا ازت قطع اميد كردن...

چند روز بعد 17 تيرماه، صبح وقتي از خواب بيدار شدم خونمون شلوغ بود و همه مشكي پوشيده بودن...

گريه نمي كردم انگار كه بهم شوك وارد شده بود فقط بقيه رو نگاه مي كردم

آماده شديم تا به خونه ي مادرت بريم و بهش خبر بديم

اين كار سخت ترين كار دنيا بود

خونتون خيلي شلوغ بود...

مادرت جيغ مي زد و اسمتو بلند صدا مي كرد و از حال مي رفت...

طاقت ديدن اون صحنه ي دلخراشو نداشتم به اتاقت رفتم...

اما ديدن اتاق خاليت از اون هم دلخراش تر بود...

باورم نمي شد ديگه نيستي...

باورم نمي شد كه تنهام گذاشتي...

روي تختت دست كشيدم... بغض كرده بودم...

يعني ديگه عمو فرزين نمي آد...؟

تمام خاطراتم مثل فيلم از جلوي چشمام رد شد...

...

ديگه طاقت نياوردم و زدم زير گريه...

kb4m822mifn9lx22iwan.jpg

بعد از شهادتت بود كه فيلم خداحافظ رفيقو ديدم
 
اون لحظه اي كه شهدا اومده بودن دنبال رفيقشون هيچ وقت يادم نمي ره...

اون شهيد خيلي شبيه ات بود...

ياد لحظه ي شهادتت افتادم...

حتما رفقات اومدن دنبالت...

دستتو گرفتن و بلندت كردن...

بعد تو رو بال فرشته ها سوار شدي و رفتي...

حالا من لحظه شماري مي كنم که بيام پيشت...


*****

عمو جون حالا 8 سال گذشته و برادر زاده ات خيلي بي قراري مي كنه...
 
آخ عمو اگه بدوني چقدر جات خاليه...
 
jmivexosxf9gf50tdvk6.jpg

اين پنجشنبه خيليا اومده بودن

همه ناراحت بودن كه يه گوهر ناياب رو از دست دادن

همه دلتنگ...

بعضي ها رو كه اصلا نمي شناختم، خودشون رو عاشقت معرفي مي كردن...

آره اونا نديده عاشقت شده بودن

خيليا تو رو  تو خواب ديده بودن...

خيليا تو رو سوگلي مزار شهدا مي دونستن...

خيليا...

مادرت رو كه مي ديدم جيگرم كباب مي شد
 
اين مادر چه دل بزرگي داشت و چطور نبود فرزندش رو تحمل كرد...
 
koqwph20gvbczphowjj.jpg

بسه ديگه عمو جون سرتو درد آوردم...

برو رفيقات منتظرن...

فقط برام دعا كن منم مثل تو شهيد بشم...
*****

از همه ي شما بازديد كننده ها ممنونم كه اين چند روز منو همراهي كردين

...اجر همه تون با شهدا...
التماس دعا



امروز پنجشنبه است...

حالا فقط 2 روز مونده...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at <A href=

امروز پنجشنبه است...

عزیزانت کنار مزارت جمع شده و یاد گذشته ها می کنن...

دلتنگی از چشمای همه شون مشخصه و اشک تو چششون جمع شده...

عمو جون آخ که چقدر جات خالیه...

o2wi1liz4urwl4jbv7m.jpg

جانباز شهید حسن (فرزین) نوری عزیزی

ولادت: ۲۷/۰۷/۱۳۴۲

جانبازی:۱۳۶۰ عملیات رمضان/منطقه کوشک

شهادت: ۱۷/۰۴/۱۳۸۲

*****

به قول دخترعموم ویلچرنشین عارف اما من میگم یه عاشق...

چند روزی از شهادت عمو فرزین می گذشت من تو خیابون تو ماشین نشسته بودم

اعلامیه ی عمو فرزین رو شیشه ی ماشین چسبونده شده بود

یه آقایی اومد و به من گفت این همونی نبود که شبا با ویلچر مساجد و حسینیه می رفت؟

آره بعد از شهادتش کسانی که نمی شناختنش عمو فرزینو یه ویلچرنشین عارف می دونستن که شبا فقط از خونه بیرون میاد...

*****

عموی من مهربون ترین عموی دنیا بود...

هر وقت که خونه ی مادر بزرگم می رفتیم قبل از اینکه پیش کسی برم می رفتم پیش عمو

و اون با رویی گشاده و مهربون باهام احوال پرسی می کرد.

چه روحیه ی شادی داشت آدم از بودن کنارش اصلا خسته نمی شد که هیچ بلکه روحیه می گرفت.

تو اتاقش یه کتابخونه ی بزرگ داشت پر از کتابای عرفانی

هر وقت که به اتاقش می رفتم مشغول مطالعه بود و یه دفتر کوچیک داشت که جاهای قشنگ کتابو توش می نوشت.

اینم عکس کتابخونه اش...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at <A href=

 اگه تا فردا صبحم بنویسم بازم کمه

فقط اینو بدونین که عموی من یه فرشته بود...یه فرشته ی زمینی...

مطلب جدید رو شنبه ۱۷ تیر بخونید...

وعده ی ما ۱۷ تیر سالگرد عمو فرزین...

3 روز مانده

این خط آخر ندارد

بنویس شهید و بعد برو سر سطر

همانجا که نخل هایش بدون سر

مجنونش به سمت شرجی افق

در اهتزارند

از این سطر به آن سطر

از این خط به آن خط

از این خاکریز به آن خاکریز

حالا دیگر این همه شهید را

کلمه ها تشییع می کنند

اصلا این خط آخر ندارد

بدون معطلی بجای نقطه

اشک هایت را بگذار و برو


yr4gq9hxiculpp7ntkle.jpg

عمو جون حالا فقط 3 روز مونده...

3 روز مونده تا اون صبح غم انگیز

همون صبحی که بال هاتو گشودی و به سوی ملکوت پرواز کردی...

همون صبحی که رفقای آسمونیت اومدن دنبالت...

همون صبحی که تنهامون گذاشتی و رفتی...

حالا تمام دلخوشیم پنجشنبه هاییه که میام سر مزارت و باهات درد و دل می کنم...

از دلتنگیام می گم...

از غصه هام...

می آم و خودمو برات لوس می کنم...

که شاید نگام کنی...

که شاید شفاعت منو پیش مادرت حضرت فاطمه (س) بکنی...

یادته عمو...

هشت سال پیش همین روزا بود که خواب دیدم تو مکه ای...

تو تو بیمارستان بودی خوابمو برات تعریف کردن تو با اون چشای کم جونت فقط نگاه می کردی...

خدا می دونه تو دلت چه آشوبی بود...

واسه همین طاقت نیاوردی و پرواز کردی...

برام دعا کن عمو...

به دایی محمود هم سلام برسون بهش بگو دلم براش خیلی تنگ شده...

...دلتنگ تو برادر زاده ات...


*****

 ...وعده ی ما 17 تیرماه...