ویزه نامه سالروز شهادت طلبه شهید محمود طاهری غلامی
سلام دایی عزیزم
بیست و هفت سال گذشت اما...
هنوز داغت تازه است...
هنوز که هنوزه دایی جانم هنوز هم نشناخته امت...
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
ذره ذره ی خاک شلمچه را بدنبال سنگرت گشتم....
همان سنگری که راه آسمان را برویت گشود....
همان سنگری که شب آخر شاهد قرآن خواندنت بود
چه با سوز خواندی!
همه می دانستند که هوایی شده ای!
این را رفیقت برایم گفت.
چه کربلایی بود....کربلای 5 را می گویم...
دایی جان مگر چگونه جنگیدی که امام زمانت زیر اسمت خط قرمز کشید؟
زیر آن آتش سنگین دشمن چه حالی داشتی؟
چه حالی داشتی بیسیم چی گردان؟
دایی جان رمز عملیات، یافاطمه الزهرا(س) بود.
در لحظه ی شهادتت جمال زیبای مادرت را دیدی؟
دست نوازش بر سرت کشید؟
مادرانه صدایت کرد؟
خوشا به سعادتت!
وقتی کوچک بودم کتاب خانه ای را نشانم دادند و گفتند این کتابهای داییت است...
چه کتاب های سنگینی! حتی اسمهایشان را هم نمی توانستم بخوانم...
صفحه ی اول همه شان چیزی که خواسته بودی نوشته بود:
«علم موجب بیداری من شد و نظر لطف و رحمت و توفیق الهی موجب شهادتم»
و حالا از بین آن همه کتاب قرآنت به من رسیده...
قرآنی که با دست خط تو مزین شده...
دایی جانم گاهی آنقدر دلتنگت میشم که....
که سراغ لباسهایت می روم
بوی تو را می دهند.....آخ دایی محمود دلم برایت خیلی تنگ شده!
بیست و هفت سال از شهادتت گذشت
خیلی ها فراموشت کرده اند و خیلی ها هنوز تو را نشناخته اند...
و من هنوز آدم نشدم!
قاب عکست روی طاقچه ی خانه مادربزرگ هنوز هم سرجایش است و دارد خاک می خورد
اما چشمانت در قاب انگار هنوز با ما حرف ها دارد...
دایی جانم مرا ببخش اگر دلنوشته ام به زیبایی شعرهایت نیست...
و مرا ببخش اگر دلم به پاکی دلت نیست
ببخش که خواهرزاده ی خوبی برایت نیستم...
اما خیلی دوستت دارم...
3 بهمن سالروز شهادتت مبارک!!!
----------------------------------------
گزیده ای اشعار شهید:
وای بر آنکس ز هوی و هوس تابع ابلیس بود هر نفس
تاج کرامت ز سر انداخته رهرو ذلت به یقیت باخته
ثروت بالقوه ز کف زود داد بدتر از این داد و ستد هیچ باد
غافل اندر شب و خواب غرور مبطل روزست به لهو و سرور
چونکه دقایق گذرد یک بیک بانگ و ندا میدهد این را پیک
آی بپاخیز ز خواب بَوار جیفه باللیل و بطال النهار
طالب (تخلص شهید طاهری)
---------------------------------------------------
«دوستان قرار ما روز پنج شنبه، 3 بهمن، امام زاده ابراهیم(ع)، سر مزار شهید محمود طاهری»
برای مطالعه بیشتر درمورد شهید طاهری اینجا کلیک کنید.
زندگینامه شهید محمود طاهری غلامی (دایی عزیزتر از جانم)
نامش را «داریوش» گذاشتند. گریههای شدید و مداومش، خانواده را درمانده نموده بود. به پزشکان متعددی مراجعه داشتند که همگی بر صحت و سلامتی کودک گواهی دادند، برحسب اتفاق به عالمی روشن ضمیر مراجعه نمودند که آن فرزانه اشاره داشت نام کودک باید عوض شود. که نام زیبای "محمود" را بر او نهادند. از آن لحظه دیگر بیقراری در کودک مشاهده نشد و روال عادی زندگیش ادامه پیدا کرد.
شهید محمود دوران ابتدایی را تا پایه چهارم در تهران و پایه پنجم را در دبستان فرهنگ آمل گذراند. دوران راهنمایی را در مدرسه طالب آملی و مقطع متوسطه را در دبیرستان امام خمینی(ره)پشت سر گذاشت. در دوران متوسطه بود که با شهید احمدزاده آشنا شد و از فروغ و صداقت آن بزرگوار بهرهها گرفت.
شهید محمود یک انسان با تقوای واقعی بود، نه اینکه مثل امروزی ها ادای تقوا را در بیاورد.
از بچه های فعال انجمن اسلامی در دعاهای کمیل، توسل و نیز در نماز جمعه بود.
بسیار باهوش و با ذکاوت بود بطوریکه در سال چهارم دبیرستان در رشته تجربی به خاطر حضور در جبهه و شرکت نکردن در کلاس درس توانست در عرض یک ماه درس بخواند و دیپلم بگیرد.
بعد از آن در حوزه علمیه آمل بعنوان طلبه تحصیل کرد.
در حوزه هم بسیار موفق بود و در درسها از استاد جلوتر بود بطوریکه تدریس بعضی از دروس را به عهده ایشان می گذاشتند و خود بسیاری از کتب حوزوی را پیشاپیش مطالعه می کرد و حتی برای طلبه های دیگر شرح می نوشت.
سیمای نورانی و اخلاق حسنه اش موجب جذب دوستان و آشنایان بود. شهید با داشتن روحیهی علمجویی و ذوق هنرمندی همواره مورد توجه اساتید حوزه بود که به گفتهی یکی از بزرگواران او گل سرسبد حوزه بود.
در اوقات فراغت هم مطالعه داشت، بطوریکه برای لحظه لحظه خود برنامه ریزی داشت و اغلب بعد از نماز صبح بود.
مطالعه در زمینه زبان های فرانسه و انگلیسی و کتب مختلف دیگر.
با این که عاشق درس و مطالعه بود از حضور در جبهه سر باز نزد.
شهید از سال 1363 در طی سه مرحله اعزام به جبهههای نور، دین خود را به انقلاب ادا کرده بود.
در
سال 1363 در چهارم متوسطه بود که از ناحیه دست راست مجروح شد در سال 1364
به همراه استاد و مراد خود شهید امیرحامد احمدزاده و شهید حمید فلاح در
منطقه اروندکنار فاو در عملیات والفجر 8 به نبرد مشغول بود که شاهد شهادت شهید احمدزاده
میشود و در سال 1365 در شلمچه (عملیات کربلای 5) همراه حمید فلاح به عنوان بیسیمچی در میدان نبرد به
مجاهدت مشغول بود که همزمان آن دو بزرگوار با هم به شهادت میرسند.
آخرین بار، وقتی خواهرش از او خواست که این بار نرود و به درسش بپردازد تا نکند او هم مثل دیگران شهید شود،
او در پاسخ گفت: تو نمی دانی شهدا در چه حالند، تو نمی دانی آنها در کجا هستند، تو نمی دانی آنجا چگونه است..... اگر بدانی این حرف را نمی زنی!
انشاالله در آینده عکس و مطالب بیشتری از دایی محمود رو می ذارم.
وصیت نامه این شهید بزرگوار را در ادامه مطلب بخوانید.
!
سلام رفقا
چهارشنبه هفته قبل تولد دایی ام بود.
من و دوستام به مزارش رفتیم و با جشن کوچیکی یادش کردیم.
جای همتون خالی، خیلی خوش گذشت...
اون روز با تمام وجودم حضور دایی ام رو حس می کردم...
به امید روزی که اون و دوستاش دم در بهشت منتظرمون باشن...
راستی بچه ها نزدیک عیده و همه مشغول خرید...
حواستون هست چه جنسی می خرین؟؟؟
نکنه جنس ایرانی و وطنی رو ول کنین و برین جنس خارجی بخرین!!!
اصلا حواستون به اونایی که با حسرت به ویترین مغازه ها زل می زنن اما پولی ندارن، هست؟
راستی امسال جنوب میاین؟
دایی جونم تولدت مبارک!!!
سلام
۲ اسفند
تولد دایی جونم...
![]()
![]()
![]()
دایی مهربونم تولدت مبارک ![]()
![]()
![]()
![]()
دایی جون شهادتت مبارک...!
سال 65 بود.......منطقه شلمچه........عملیات کربلای 5.........لشکر 25 کربلا.........
یه زمستون سرد..........دومین ماه فصل..........سومین روز ماه........تو اون سنگر.......
و اون خمپاره..............................
رفتی، رفتی و به آرزوت رسیدی....
خوش به حالت دایی.....خیلی خیلی خوش بحالت...
تو که رفتی و راحت شدی، میشه دست منم بگیری.....بخدا دایی خیلی وقته منتظرتم که بیای پیشمو بگی با من میای؟؟؟
وای خدا چه لحظه ی قشنگی،،،،،،،،،،قطعه ای از بهشتو نمی خوام، فقط می خوام پیش تو باشم....
مادرم برام تعریف کرده:
وقتی محمود برای آخرین داشت به جبهه میرفت، بهش گفتم: محمود کجا میری، بابا تازه فوت کرده ، ما رو تنها نذار.
محمودم لبخندیدی زد و گفت: تو نمی دونی اونجا چه خبره!!!
رفت، رفت و دیگه برنگشت...
دایی جون حالا ما موندیم و خاطرات تو....
دایی محمود جونم تو که رفتی، اما نمی دونی اینجا چه خبره.....اینجا یه جنگله...حتی بدتر از جنگل
تو جنگل حیوونا یکم رحم و مروت دارن اما اینجا چی؟؟؟
برای یه لقمه نون بیشتر حاضرن دنیا رو خراب کنن.
خسته شدم... مگه نمی گین دنیا دو روزه....پس چرا این دو روز تموم نمیشه؟
چرا امام زمان نمی آد؟؟؟
بخدا من این دو روز نمی خوام....بابا به کی بگم من می خوام بیام...
من می خوام بیام......دایی جون دلت می آد دل خواهر زادت بشکنه؟؟؟ پس بیا دنبالم، منتظرم!!!
دایی جون شهادتت مبارک!!!
الهم ارزقنی شهادت فی سبیلک
سرخی لاله
در شهادت بهترین دوستش حامد احمد زاده
شنیدم ز گلزار، گلها برویند
که باغیست پر لاله آنجا برویند
بپرسیدم ای اهل گل، بوستان چیست؟
بگفتند هستی او امر سِرّیست
به دل بشنو این زمزمه های گلزار
که بانگیست مخفی، شنیدست دلدار
تو هم بشنو این صوت بی صوت لاله
الا ای خلایق دلم گشت پاره
چه حالی بگویم که خلقم چگونست
که خون عزیزی به من جان بدادست
تعجب مکن سرخی من ز خون است
ز سرخی خون باغها لاله گون است
دایی گلم _ شهید محمود طاهری غلامی
سلام
عیدتون مبارک
این عکسی که می بینید، دایی محمود منه
عزیزترین کس زندگی من...
یه فرشته بود...
کسی که من تمام زندگیمو بهش مدیونم
کسی که هر هفته با رفتن به سر مزارش برای یک هفته شارژ می شوم و روحیه می گیرم
اولیم بار چشمای معصومش رو تو قاب عکس، روی طاقچه ی خونه ی مادربزرگم دیدم
وقتی مادرم ازش برام می گفت باور نمی کردم که همچین آدمایی هم وجود داشته باشن...
سه بهمن 65 بود که تو خاک مقدس شلمچه چشای معصومشو بست...
اول اسمشو گذاشته بودن داریوش!
خیلی گریه می کرد. بردنش پیش یه عالم. اون گفت بهتره اسمشو عوض کنین شاید بخاطر اسمش بی تابی می کنه!
اسمشو گذاشتن محمود و در همون لحظه دایی من آروم شد!
جالب تر این که دایی ام دو تا دوست صمیمی داشت.
اونا هم تو بچگی با اسماشون مشکل داشتن و اسماشون تغییر کرد.
یکی شد حمید و دیگری حامد.
««حمید و حامد و محمود»»
یادواره شهدای نیاک
امروز صبح یادواره شهدای نیاک برگذار شد.
مداح: محسن طاهری
سخنران: حجت الاسلام ماندگاری
دایی من هم جزو این شهدا بود:
هر ساله اهالی کوه نیاک مراسم باشکوهی برای 39 شهید این مکان برگذار می کنند و ما امسال میزبان این دو عزیز بودیم.
این مراسم روز چهارشنبه ساعت 7:30 صبح از شبکه 3 و شبکه طبرستان پخش خواهد شد.
شهدا را یاد کنید با ذکر یک صلوات







پروفایل من: